شهید اکبر عزیری، جوانی که در حرم مطهر امام رضا (ع) از همسرش خواسته بود برای شهادتش دعا کند، در جنگ ۱۲ روزه اخیر میان ایران و رژیم صهیونیستی به آرزوی دیرینهاش رسید و امروز خانوادهاش با صبر و ایمان، روایتگر این پرواز عاشقانهاند.
به گزارش پایگاه خبری آوای امروز پلهها را یکییکی بالا میرویم. هوای عصر کمی گرفته است و قلب همه ما خبرنگاران که برای دیدار آمدهایم، سنگینی خاصی را حس میکند. در هر قدم، انگار بار قصهای را با خود بالا میبریم؛ قصهای که در اوج تلخی، سراسر غرور و عزت است.
به در خانه که میرسیم، با لبخند مهربان پدر و مادر شهید مواجه میشویم. لبخندی که پشت آن صبر و اشک پنهان شده، اما همچنان استوار و محکم، همچون دیواری که بر سر طوفان ایستاده است. وارد خانه میشویم. دیوارها آذین شده است با قاب عکس جوانی رشید با لبخندی آرام؛ شهید اکبر عزیری، جوانی که تنها سه ماه پیش، در جنگ ۱۲ روزه ایران و رژیم صهیونیستی، خون پاکش زمین را رنگین کرد و پرچم ایستادگی را بر دوش نسل خود گذاشت.
روی فرش ساده اما پرخاطره اتاق مینشینیم. فضای خانه آمیخته است به بوی صبر و اندوهی که در لابهلای عکسها و یادگاریها موج میزند. نگاه همهمان به قاب عکسی است که از روی دیوار، با نگاهی آرام و نافذ به جمع ما خیره شده؛ گویی هنوز زنده است و حضور دارد.
پدر شهید سکوت را میشکند. صدایش پر از ایمان و صلابتی است که از سالها اعتقاد و باور ریشه گرفته با همانصلابت میگوید: اکبر پسر سادهای نبود. همیشه دنبال تکلیفش میگشت. وقتی جنگ ۱۲ روزه شروع شد، با همه وجود آماده بود. خودش میگفت این جنگ فقط جنگ خاک و مرز نیست، جنگ ایمان و اعتقاد ماست. روز آخر که رفت، با آرامش عجیبی خداحافظی کرد، انگار میدانست سفر بیبازگشت است.
پدر لحظهای مکث میکند، نگاهش به قاب عکس روی دیوار میافتد و با بغضی که در صدایش پنهان نمیماند، ادامه میدهد: یک خاطرهای هست که همیشه در ذهنم حک شده. عروسم تعریف میکرد که یه بار با اکبر رفته بودند مشهد. آنجا، کنار حرم امام رضا(ع)، اکبر رو به همسرش گفته: منو قسم بده به امام رضا که شهید بشم. عروسم میگفت همون موقع قلبم لرزید. کی راضی هست که عزیزش رو از دست بده؟ اما اکبر شهادت رو انتخاب کرده بود، نه زندگی معمولی رو. انگار از همون روز، دلش کنده شده بود برای پرواز.
همه خبرنگاران ساکت شدهاند. صدای قلمهایمان هم برای لحظهای خاموش مانده، انگار هیچ کلمهای توان ثبت این لحظهها را ندارد.
مادر شهید نگاهش را به زمین دوخته و آرام شروع میکند به حرف زدن. صدایش لرزان اما پر از مهر است: دفعه آخر که از در رفت، دیگه زیاد پشت سرش رو نگاه نکردم. همیشه وقتی پسرم میخواست برود، من تا آخر نگاهش میکردم. اما اون روز، نمیدونم چرا، فکر کردم برمیگردد. حتی با خودم گفتم این بار زودتر میاد. ولی دیگر نیامد. وقتی خبر شهادتش رو آوردن، یاد همون لحظه افتادم. انگار دلم میدونست دیگر قرار نیست برگردد
اشک روی گونههای مادر سرازیر میشود. فضای اتاق با بغض سنگینی پر میشود که همه ما را درگیر میکند. پدر آرام دست روی شانه همسرش میگذارد و با همان صلابت میگوید: ما به شهادت اکبر افتخار میکنیم. این راهی بود که خودش انتخاب کرده بود. خدا امانتی به ما داده بود و حالا پس گرفت. اما داغ فرزند، سختی کمی ندارد. فقط ایمان آدم را سرپا نگه میدارد. اگه باور نداشتیم که اکبر در بهترین جایگاه است، معلوم نبود چطور میتوانستیم این غم رو تحمل کنیم.
مادر با لبخندی اشکآلود ادامه میدهد:
اکبر خیلی مهربان بود. وقتی از مأموریت برمیگشت، اول به دیدن بزرگترها میرفت. برای همسایهها احترام زیادی قائل بود. همیشه میگفت مامان! شهادت برای من یک سفره پهن است، من باید سر آن سفره بشینم. انگار از قبل میدانست قرار زودتر از همه رهسپار شود.
همه ما در سکوت غرق شدهایم. نگاهها میان قاب عکس جوان شهید و چهره پیر اما مقاوم پدر و مادر در رفت و آمد است. هر کداممان به این میاندیشیم که صبر یعنی همین، ایمان یعنی همین، استقامت یعنی همین.
یکی از همکاران خبرنگار به آرامی از پدر میپرسد: حالا که چند ماه از شهادتش گذشته، چه چیزی بیشتر از همه به شما آرامش میدهد؟ پدر لحظهای مکث میکند، تسبیحش را در دست میچرخاند و میگوید: دیدن اینکه مردم یادش رو فراموش نکردهان. وقتی میبینم جوانها اسم اکبر را زنده نگه میدارند، وقتی سر مزارش میروند و برایش فاتحه میخوانند، دلم گرم میشود. این یعنی خونش هدر نرفته است. این یعنی اکبر هنوز زنده است.
انتهای پیام
خبرنگار: زهرا فتحی